محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
410
خلاصة الحكمة ( فارسى )
« ز » زاير : ( ع . ص ، ا ) . زائر . زيارت كننده . ج زايرون ، زور ، زوّار . ( منتهى الارب ) . مجازاً ، سائل و خواهنده كه از مسافتى نزد بزرگى رفتهاند . دريوزه گر . آن كه به زيارت كعبه يا يكى از مشاهد متبركه يا شاهى بزرگ شده است . زَبَد : ( ع . ا ) . كفك آب و شير و سيم و جز آن . ( منتهى الارب ) . زبد ، كفى كه بالاى آب و جز آن قرار مىگيرد . زُبْد : ( ع . ا ) . كفك شير و سرشير . ( منتهى الارب ) . آنچه با حركت دادن از شير استخراج مىشود و اين خاص گاو و گوسفند است . آنچه از شير شتر بدين گونه به دست مىآيد زبد نمىگويند بلكه نام آن حباب است . ( مجمع البحرين ) . روغن ناگداخته . ( تاج العروس ) . مسكه . ( مهذب الاسماء ) . زَجْر : ( ع . مص ) . بازداشتن و منع كردن ( منتهى الارب ) . و اين لغت در اصل به معنى راندن به وسيلهء بانگ زدن است . ( متن اللغة ) . نهى كردن . راندن . ( آنندراج ) . راه بردن . جلو راندن در حال فشار آوردن از عقب . ( كازيميرسكى ) . كلمه اى است كه بدان اسب را زجر كنند ( منتهى الارب ) . ( به مجاز ) بانگ زدن بر ستور تا تيز رود . ( منتهى الارب ) . برانگيختن . پراكندن چيزى . ( المعجم الوسيط ) . پراكندن باد ابر را . ( المعجم الوسيط ) . انداختن ناقه آنچه در شكم دارد . ( منتهى الارب ) . انداختن و بيرون ريختن آنچه در دل است . استفراغ كردن . برگرداندن . قى كردن . ( كازيميرسكى ) . فالگويى كردن به مرغان و بانگ زدن بر آنها ، و اين همان طيره است كه در شرع از آن نهى شده است . ( تاج العروس ) . پيش گويى كردن حوادث . ( محيط المحيط ) . ناليدن . ( دهار ) . دور شدن . بيرون شدن . فرار كردن . ازدجار نيز بدين معنى آمده . بيمناك شدن . مرعوب گرديدن . از روى بيم فرار كردن . ( كازيميرسكى ) . زَجْر : ( ع ، مص ) . در اصل به معنى بازداشتن است ، ليكن در محاورهء فارسيان به معنى لازم كه ضرب و سرزنش باشد مستعمل است . ( غياث اللغات ) . تنبيه . كيفر دادن و سخت گرفتن . به شدت و خشونت رفتار كردن . سرزنش . ( ناظم الاطباء ) جور و ستم و زور . ( ناظم الاطباء ) . زحمت . رنج كشيدن . زجر بردن زَجَر : ( ع . ا ) . لغتى است در زَجْر ( نوعى ماهى ) .